سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
عاشقانه
عزّتی والاتر از دانش نیست . [امام علی علیه السلام]
عاشقانه
 || مدیریت  ||  شناسنامه  || پست الکترونیــک  ||  RSS  ||
   1   2   3   4      >

12

عاشق آواره :: جمعه 22/9/87 ساعت 11:15 صبح


نوشته های دیگران()

2

عاشق آواره :: دوشنبه 25/6/87 ساعت 1:0 صبح

هیچ‌ وقت دوست نداشتم به کسی وایسته بشم. همیشه مواظب خودم بودم. ولی همیشه اتفاقات زندگی آدم دست خودش نیست. خیلی وقت‌ها سرنوشت یه جور دیگه رقم می‌خوره. جوری که اصلاً فکرش رو هم نمی‌کنی. یه دفعه به خودت می‌آی و می‌بینی که چه‌قدر با اونی که بودی فرق کردی. یکی دیگه شدی. زندگی هر کس یه جوره. آره همیشه فرمون زندگی آدم دست خودش نیست گاهی وقت‌ها از دست آدم در می‌ره. و توی یه جاده‌ی نامعلوم می‌افته. جاده‌ای که نمی‌تونی پیش‌بینی کنی که آخرش چیه. حتی نمی‌تونی حدس بزنی.


مثل جریان من. نمی‌دونم چی‌کار باید کنم. چه‌جوری باید پیش برم. تنها کاری که می‌تونم بکنم این که منتظر بمونم تا ببینم تقدیر چی می‌خواد و چی رقم می‌زنه. شاید یه روز جاده‌های زندگیمون یه جایی به هم...


خدایا کمکم کن...



نوشته های دیگران()

1

عاشق آواره :: یکشنبه 17/6/87 ساعت 1:0 صبح

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم      بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم


کاش یه معلم داشتم که به خاطر غلط‌هام جریمه‌ام می‌کرد. یه سرمشق بم می‌داد و می‌گفت هزار بار بنویس. نه ده‌هزار بار اون‌قدر که یاد بگیری و دیگه غلط نکنی.


می‌دونی اون موقع چه سر مشقی بم می‌داد: «من H را دوست ن...»


نه فایده‌ای نداره. هیچ وقت نمی‌شد. مطمئناً اگه می‌گفت به اندازه ستاره‌های آسمون هم بنویسم به اندازه‌ی دو برابر ستاره‌های آسمون حرف ن رو جا می‌نداختم. آخه ستاره‌ها هیچ وقت نمی‌تونن دروغ بگن چه برسه که دروغ هم بنویسن.


نه دیگه بسه تا کی باید با خودم دروغ بگم به خودم دروغ بگم. چه فایده‌ای داره کاری که شده و دیگه نمی‌شه کاریش کرد.


نوشته های دیگران()

8

عاشق آواره :: چهارشنبه 13/6/87 ساعت 1:0 صبح

واقعاً چی شد؟ چه جوری شد؟ آخه اون اوّل‌ها احساس زیاد خوبی نسبت به تو نداشتم. تقصیر من نبود؛ نمی‌دونم شاید هم بود ولی خب... . ببخشید. معزرت می‌خوام. ولی اون اوّل‌ها خیلی حرف پشت سرت بود. حرف‌هایی که زیاد جالب نبود. حرف‌‌هایی که الآن هم یه جورایی هست. البته نه مثل اوّل‌ها؛ چون دیگه همه تو رو شناختن. ولی خب اون اوّل‌ها این جوری نبود... همه بدبین بودن دیگه...


ببخشید. معزرت. خوب بچّه‌ بودیم. نمی‌فهمیدیم. نمی‌دونستیم چی می‌گیم. امیدوارم که حلالمون کنی. یعنی با خودم عهد کردم که بیام و ازت حلالیّت بطلبم. امّا نه الآن. چون اگه الآن بفهمی دیگه هیچ وقت نمی‌تونم پا توی دانشگاه بزارم اگه یه روز بفهمی از این دانشگاه می‌رم نه اصلاً درس رو ول می‌کنم نمی‌دونم اصلاً....


امّا نه الآن؛ بلکه روز آخر دانشگاه. روزی که بعد اون دیگه هیچ وقت همدیگر رو نبینیم. یعنی من نبینمت چون تو هیچ وقت من رو نمی‌بینی و فکر هم نمی‌کنم که ببینی...



نوشته های دیگران()

اکنون همه وجودم متعلق به توست میخواهم برایت بنویسم

عاشق آواره :: یکشنبه 10/6/87 ساعت 1:0 صبح







میخواهم
برایت بنویسم ای بهترینم
چگونه آمدی
چگونه جای جای قلبم را
به تصرف عشق خودت در آوردی
گویا
این قلب فقط متعلق به تو بود



میخواستم برایت بنویسم
در قلبی ساکن خواهی شد
که جز مهر تو
مهر دیگری در آن راه نخواهد داشت
وقتی بر قلبم قدم نهادی
همه جای قلبم متعلق به تو شد
میخواهم برای تو بنویسم



با آمدن تو قلبم پرشد از خاطره های شیرین
وقتی آمدی
آفتاب نگاهت
به زندگانیم روشنایی بخشید
ناگهان عشق تو
به مرز جنونم کشاند
اکنون همه وجودم متعلق به توست میخواهم برایت بنویسم
همه ثانیه های من به تو تعلق دارد
به تو مینویسم
همه هستیم، فقط و فقط مال توست
دوستت دارم






 

 


 


 


نوشته های دیگران()

   1   2   3   4      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

12
2
1
8
اکنون همه وجودم متعلق به توست میخواهم برایت بنویسم
11
10
9
7
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
6
4
3
2
سلام
[همه عناوین(27)][عناوین آرشیوشده]

About Us!
عاشقانه
عاشق آواره[27]
Hit
مجوع بازدیدها: 1350 بازدید

امروز: 0 بازدید

دیروز: 0 بازدید

Archive


پله پله تا ستاره [10]

Submit mail